این داستان : کمال گرایی تا کجا ؟! - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 17:06
این که یه ادم هر سری در حال گذروندن دوره های جدید و یادگیری چیزای متفاوت باشه و توی 20 روز گذشته اش هم سرویس شده باشه از شدت امتحان(!)و مدام هم درحال مطالعه و به روز شدن باشه تو زمینه های مختلف و از هم سن و سال هاش خیلی فعال تر باشه باز هم احساس بطالت داشته باشه عادیه ؟!مردم دیگه اتم در روز می شکافن...
یادم تو را فراموش - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 17:06
دوسش دارم اما به اندازه قبل براش دلتنگ نمیشم در حد بی تابی . امروز بعد از کارم یه سر بهش زدم.بازم پر از حس خوبه برام نه به خاطر خودش ,به خاطر انرژی مثبت فوق العادش . مثل همیشه از دیدنش روحم تازه شد.اس
از رنجی که می بریم - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 17:06
همکارم خانم "عین" 18سالی هست که ازدواج کرده. روز اولی که دیدمش باورم نمیشدچندسالشه و باورم نمیشدکه یه دختر بالای 10 سال داشته باشه . برام جالبه که هنوز بعداز 18 سال زندگی بازم حرف مشترک با همسرش داره
تو عزیز دل منی :) - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:47
14اذر پنج شنبهاولین روز کار اسبق به جای همکار شبخانم علم وَر ...روز سومشه ... ما هیچ .. . ما نگاه .... ما خنده .... تا وقتی تو یه شرایط سخت باشی می ترسی از اون شرایط خارج شی وقتی ترکش می کنی دیگه قرار گرفتن تو اون شذایط غیر قابل تحمل تره ...
بهرام که می گور می گرفتی همه عمر, توطبیب دل بیمار منی ! - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:47
بهرام که گور می گرفتی همه عمر , تو طبیب دل بیمار منی ! اولین روز با تنس مون :)
نیاز مبرم به غر زدن - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:47
خب لازمه بگم نیاز مبرم دارم به غر زدن؟!یک استاد جانی(!) با تکلیف هایی که تعیین کرده چیزمون کرده ... بیچارمون کردهخیلی مسخره اس که وقتی 80% کار رو انجام دادن دارم حرص میخورمسه چهار روزه اصلا اعصاب برام نموندهتو شرایطی هم نیستم که این بی اعصابی رو به چیزی ربط بدم
رو به موت - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:47
ادمی به چیش مینازه وقتی یه سردرد_یه دل درد_یه حالت تهوع ساده اون رو از پا در میارههشتگِ دارم می میرم !
میخوام برم بجنگم ! - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
میخوام برم به جنگ تردید ها و شک هایی که یک عمر وجودمو خورد
از مالاکیت به گلاویژ عزیزم - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
از مالاکیت به گلاویژ عزیزم ممنونم گلاویژ جان . خیلی خوشحالم کردی, خیلی زیاد . به خصوص که ابدا انتظارش رو نداشتم کسی اطلاعی از زمانش داشته باشه . بر تو هم مبارک عزیزم ِ امیدوارم بهترین اتفاقای زندگیت رو تجربه کنی تو این برهه و نان استاپ به اهدافت با لذت و شادی برسی . می بوسمت
از راه های خوشحال کردن دیگران - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
از راه های خوش حال کردن دیگران اینه که چیزی که قبلا داشتن ازشون یه مدت بگیری و وقتی قدر داشتنش رو دونستن بهشون پس بدی !من خودم به شخصه این کار رو باخیلی ها کردم !! نتایجش هم دیدم ,تا وقتی خودم تو این
قضاوت ؟ بله یا خیر؟! - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
این داستان : قضاوت بله یا خیر ؟!قضاوت کردن ادم ها اسونه اما دونستن این که چی باعث این رفتارها از جانب اون ها میشه , خودش یه مثنوی . دوست نداشتم بعد از مدت ها که دست به نوشتن زدم ,این پست رو منتشر کنما
این داستان : به اندازه ی حقوقت کار کن و انرژی بذار ! - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
آدم ها هر شغلی که داشته باشن کارفرما باشن یا کارگر, با ارباب رجوع ارتباط داشته باشن یاهمکار , خییییلی راحت می تونن دلسوز باشن یا کم بذارن تو کارشون ودر حد رفع تکلیف کار کنن .یکی از خط های رفت و امدم ی
یادم باشه ها - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:30
مخاطب این پست قبل از همه خودم , خودم و باز هم خودم هستم!یادم باشه تو زندگیم انقدر محبت و توجه و وقت برای کسی صرف نکنم که اگر نامهربونی و بی احترامی ازش دیدم , سرخورده شم و بخوام از حداقل های احترام نس
نمیشد عزیز دلم نباشی؟! - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:48
دلم یه دنیا گرفته امروز صبح رفتم جای جدید بعد رفتم سر کار.حدودا 7_8 دقیقه دیر رسیدم سر کارشب قبل در حد 3 ساعت خوابیده بودم .صبح تا ظهر مشکلی نداشتم اما عصر که رفتم سر کار فکر کنم افت فشار شدید پیداکرد
دل نکن - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:48
9شهریور 98 (شنبه)این پست با گوش دادن به اهنگ " دل نکن " بهنام بانی خونده شه....روز سوم جای جدیدروز اول مجوز کار ...6 تا :) روز خسارت گوشواره :) ______روزی که کتف راستم گرفته بود . روزی که گفتم خوب شد
لب مرز - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:48
17 شهریور 98 (یک شنبه)دقیقا وقتی قاطع تر از همیشه بودم واسه رفتن و دو سه بار مساله رو جدی مطرح کردم , لیز خوردم . همه چیز از یه سوتفاهم اواخر مرداد ماه امسال شروع شد .... اشک ها , ناراحتی ها , قرص ها
چه باید کرد :)) - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:48
در بی پول ترین و در عین حال در ارومترین حالت ممکن به سر میبرم . یه قسط به لطف و اصرار ایکس بزرگ از اردیبهشت بهم اضافه شده ,بیمه و شهریه و ... عملا چیز زیادی نمی مونه گاهی هم چند وقت یکبار یکم ریخت و پ
روز تو - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:48
اولین روزی تعطیلی که رفتم پیشش . _____بی ربط : ایکس بزرگ رفته خونه دختر خواهرش یه دستگاه بادکش خونگی کرده تو پاچش :))) الان هم لیوانش اطراف شکمم ِ :)))چقدر خندیدیم :))) از دست ژست گرفتنای ایکس بزرگ
آیا این اپیزود ادامه داره ؟! - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:48
به تاریخ 20 مهر 98 _ ساعت 20:37پایان فصل اول امشب ُ تا صبح خواهم گریست .... حکایت فصل اول ما, حکایت به دنیا اومدن نوزادها بود . میگن نوزاد ها وقتی به دنیا میان به این دلیل گریه میکنن که نمیخواستن به ا
29 مهر .... به تاریخ شکستن دلم - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 2:48
از 7صبح تا 7 شب سر کار بودم . حدود 7:30 بود گفتم بذار برم یه سر بهش بزنم انقدر نگه حتما بهم سر بزن . بااین که می دونستم سرش شلوغه با اینکه می دونستم خودم کوبیده ام ...اما رفتم ....لعنت به من .... لعنت به من ....رفتم چی شد ؟؟؟ اگر از کسی دور باشی و دلتنگش بشی بهتر از اینه که پیشش باشی تصوراتتو خراب ک...